زندگی شیرین می‌شود…

مدت زیادی ست ننوشته‌ام که دلیلی به غیر از تنبلی هم دارد و آن این‌ که اشتراک ADSLام تمام شده. اتفاقی که منتظرش بودم و از رخ دادنش بسیار خرسندم. می‌نشستم جلوی کامپیوتر به قصد مقاله خواندن و ترجمه کردن و چند دقیقه‌ای بیشتر نمی‌گذشت که مشغول وب‌گردی می‌شدم؛ یک ربع مقاله خواندن و دو ساعت وبگردی! روز از نو و روزی از نو. این شده بود کار هر روزه‌ام.
ADSL محاسن بسیاری دارد که همه آگاهند و لزومی به گفتنش نیست اما ایرادش این است که وقتی وب‌گردی‌ات را کنترل نکنی و هیچ محدودیتی هم در کار نباشد، می‌شود آفت زندگی و وسیله‌ای برای وقت‌کشی. درست مثل تلویزیون که قرار بود وسیله‌ای باشد برای یاد گرفتن و باخبر شدن از اوضاع و احوال جهان و تفریح و سرگرمی و… و حالا در اکثر مواقع وسیله‌ای شده است برای دور شدن انسان‌ها از یکدیگر و شست و شوی مغزی جامعه و ترویج خشونت و …
بهرحال مدتی ست که از کارت اینترنت استفاده می‌کنم و آن هم اغلب برای چک کردن میل و …. و در عوض دارم به زندگی‌ام می‌رسم و زندگی می‌کنم، روزنامه می‌خوانم که مدت‌ها بود فراموشم شده بود و کتاب، فیلم می‌بینم، ورزش می‌کنم و به درس و پایان‌نامه‌ام هم بیشتر می‌رسم و خلاصه زندگی در محدودیتی که برای بی‌جنبگی‌ام گذاشته‌ام شیرین‌تر شده است.

کاستور کوچولوی من

دو هفته‌ی پیش ماندانا چهار تا بچه به دنیا آورد،‌ هفته پیش پولوکس (Pollux) پنج تا و به سلامتی و مبارکی و میمنت پریروز کاستور (Castor) سه تا.
انگار همین دیروز بود که به کاستور و پولوکس و ماندانا غذا می‌دادم و حالا هرکدومشون برا خودشون خانمی شدن و تشکیل خونواده دادن. اگرچه هنوز هم باید بهشون غذا بدم.
اصولا ماندانا و پولوکس بسیار بی‌جنبه تشریف دارن و اجازه ندادن به بچه‌هاشون نزدیک بشم ولی کاستور با سخاوتمندی تمام اجازه داد از بچه‌هاش عکس بگیرم…
کاستور و کوچولوهاش

انتظار

خداحافظی کرد و گفت: باید برم،‌ درس‌ها انتظارم رو می‌کشند.
گفتم: فقط درس‌ها نیستند که انتظارت رو می‌کشند بانو…
خندید و گفت: صبر داشته باش آقا…

سِت

1. اغلب چیزهایی رو میشه تصور کرد که نمونه واقعی ندارند ولی تا به حال به ذهنتون رسیده چیزهایی هست که نمی‌شه تصور کرد ولی وجود داره؟!
موضوع اینه که دیروز توی یک اداره‌ای آقایی رو دیدم که شلوار شش جیب ارتشی پوشیده بود. نه که پوشیدن شلوار شش جیب ارتشی توی اداره ایراد داشته باشه، آقاهه کفشش صندل بود! حالا تصور کنید، که با صندل جوراب هم پوشیده بود! اگه فکر می‌کنید تموم شد، سخت در اشتباهین. حالا اگه گفتین پیرهن چی پوشیده بود؟ بله! از این پیرهن رسمی‌ها هست، که یقه‌اش سفیده، معمولا زیر کت و شلوار می‌پوشند، آها، از اینا پوشیده بود. تصور کنید، جدا تصور کنید. حالا دیگه این تیکه آخر رو عمرا بتونید تصور کنید؛ آقاهه یک کیف سامسونیت هم دستش بود!!

2. تا چند روز دیگه اشتراک ADSLام تموم می‌شه،‌ و من بسیار خوشحالم. دیگه قراره زیاد وصل نشم به این شبکه جهانی که داره کم‌کم همه‌چیزمو ازم می‌گیره. البته اگه اون نخواد به من وصل بشه!

3. همیشه، حتی در بهترین شرایط، چیزی هست که به زندگی آدم گند بزنه…

کهکشان‌ها مرا می‌خوانند…

برای ماموریتی به فضا می‌روم، تا یک سال دیگر که در کنار شما خواهم بود و آن روز شما دو سال پیرتر شده‌اید.

ترجمه‌اش می‌شه این:
اعصاب معصاب ندارم به خدا! اگر بنویسم چیزی جز رنج و درد نخواهد بود، نمی‌خوام با نوشتنش یکی و چند تای دیگه رو ناراحت کنم…برمی‌گردم…

حق مسلم ما

رسانه آزاد، انتخابات آزاد، آزادی بیان،‌ برابری، دولت پاسخگو و…هیچ‌کدوم از اینها حق ما نیست، فقط و فقط انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!

آرزو: غیرممکن

تیرمنِ شیطونِ بلایِ جیگر منو دعوت کرده به این‌ که فهرستی از آرزوهای محالم رو بنویسم. دعوت تیرمنِ شیطونِ بلایِ جیگر رو نمی‌شه رد کرد و از طرفی من اونقدر خوشبین‌ام که فکر می‌کنم هر چیزی شدنیه و هیچ آرزویی محال نیست، پس با اجازه تیرمنِ شیطونِ بلایِ جیگر قوانین بازی رو اندکی تغییر می‌دم و آرزوهایی رو می‌نویسم که کمتر شدنی‌ ولی در عین حال کاملا شدنی‌اند ;)

  • قهرمان توردوفرانس بشم.
  • یک بار بشینم و تمام کارتون‌های بچگیم رو از قسمت اول تا آخر ببینم؛‌ بل و سپاستین،‌بلفی و لی‌لی‌پیت، مسافر کوچولو،‌ چوبین، حنا دختری در مزرعه،‌ گالیور،‌ بچه‌های مدرسه والت و… و بیشتر از همه و مخصوصا کارتون بچه‌های کوه آلپ.
  • هیچ مرزی در کار نباشه. مرزهایی که آدم‌ها با خودخواهی‌شون به وجود آوردند،‌ مرز‌هایی که اصلا وجود ندارند و فقط توی نقشه‌اند.
  • بیش از هرچیزی توی این دنیا از تبعیض و جنگ متنفرم. روزی رو آرزو می‌کنم که هیچ تبعیضی نباشه، هیچ جنگی شروع نشه، هیچ کسی به خاطر جنگ کشته نشه…روزی که همه آدم‌ها برابر و برادر باشند صرف‌نظر از نژاد، رنگ، ‌ملیت، مذهب، جنسیت و…

الآن که داشتم می‌نوشتم دیدم اونی که این بازی رو راه انداخته یه چیزی سرش می‌شده؛ بعضی چیزا واقعا نشدنی اند:

  • همه سران و رهبران این مملکت به راه راست هدایت بشن!

به این ترتیب دوستان زیر رو به این بازی دعوت می‌کنم:
آهو، شکوفه سیب، ماورای سکوت، Neverland، یادداشت‌های یک دیوانه و دیوونه.
دوستان توجه کنند که هرکس دعوت منو رد کنه نیمه شب سر بریده اسب مورد علاقه‌اش رو توی رختخوابش پیدا می‌کنه :D

اتوبیوگرافی

هرگز هیچ قلبی برایش نتپید
هیچ کس دوستش نداشت
هیچ کس دوستش نبود
گاوی بود که شیرش را می‌دوشیدند
و گاو بود
خیلی گاو بود
همه‌اش تقصیر خودش بود
از بس که الاغ بود…

 

خواستگاری

- برا چی اومدی خواستگاری من؟
- آخه نمی‌خواستم از دست بدمت!
- تو هیچ‌وقت منو نداشتی که بخوای از دست بدیم، الاغ!

نامه‌ای به آینده

اول: امشب یکی از دوست‌های قدیمی رو دیدم، گفت: چقدر عوض شدی! گفتم: تو هم خیلی عوض شدی! خندید و گفت: نه من فقط گر شدم! که درست می‌گفت، کلی موهاش ریخته بود و جز این فرق دیگری نکرده بود… پرسید: فوق‌لیسانستو گرفتی؟ جواب دادم: تو کار پایان‌نامه‌ام. گفت: زمونه چقدر سریع می‌گذره! انگار همین دیروز بود که واسه کنکور می‌خوندی. گفتم آره، خیلی سریع…

دوم: برادرم چند سال پیش یک قرآن خرید و پشت جلدش نوشت:
“هدیه از فروشگاه…

و فضانورد کلاس اول راهنمایی، شب امتحان املاء و انشاء ثلث اول
و…
15/9/1371″

هروقت پشت جلد این قر‌آن رو نگاه می‌کنم یک راست می‌رم به روزهای گذشته و …

مربوط: کشوری یک سایت معرفی کرده که باهاش می‌تونید به آینده ایمیل بزنید. هیچ چیز خاصی نمی‌خواد. فقط آدرس گیرنده، عنوان، متن و تاریخی که می‌خواید میل فرستاده بشه و تاریخ رو تا سال 2030 می‌تونید بگزارید. توصیه می‌کنم حتما این کار رو بکنید، لازم نیست مطلب مهمی بنویسید، توی چند خط وقایع و اوضاع و احوال امروزتون رو شرح بدید و تاریخ رو بگذارید مثلا ده سال دیگه. مطمئنم ده سال دیگه که یه روز این ایمیل به دستتون می‌رسه کلی براتون خاطره‌انگیز می‌شه، ذوق می‌کنید و ته دلتون شاد می‌شه…و آرزو می‌کنم که اون روز حسرت امروز رو نخورید…

ورود به سایت